معنی پوزبند
6 بازدید
[ بَ ] (اِ مرکب) آلتی که بر پوزهٔ خر و گاو و مانند آن بندند که از کشت نچرد و بدهان سگ بندند تا نگزد و نیز بدهان بره و بزغاله و گوساله کنند تا بیش شیر نمکد. پوزه بند: سعی او بازوی دلیران است سهم او پوزبند شیران است.سنائی. پوزبند وسوسه عشق است و بس ورنه کی وسواس را بسته ست کس.مولوی. علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند.مولوی. زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را.مولوی. جعم؛ پوزبند بر دهن شتر کردن تا از گزیدن و چریدن باز ماند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «پوزبند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر