معنی پوده

معنی پوده

9 بازدید
[ دَ / دِ ] (ص) در لغت نامهٔ اسدی آمده است: پوده. چون پوسیده گشته باشد و هرچه پوسیده گشته باشد گویند پوده باشد. پوک. پوچ. میان تهی. خالی. پود. پده. سخت سوده و ریخته. (مؤیّد الفضلاء): آب هرچه بیشتر نیرو کند بند و ورَغ سست و پوده بفکند.رودکی. دو دستم بسستی چو پوده پیاز دو پایم معطل دو دیده غرَن. بوالعباس عباسی. دگر کِت ز دار مسیحا سخن بیاد آمد از روزگار کهن... کسی را چه خوانی همی سوگوار که کردند پیغمبرش را بدار که گوید که فرزند یزدان بد اوی بدان دار برگشته خندان بد اوی چو فرزند بُد رفت سوی پدر تو اندوه آن چوب پوده مخور.فردوسی. بدیشان چنین گفت پس شهریار که آن کس سزاوار باشد بدار که غمگین نباشد بدرد پدر نخوانمش جز بدتن و بدگهر نباید که دارد بدو کس امید که او پوده تر باشد از پوده بید.فردوسی. به برآورد بخت، پوده درخت من بدین شادم و تو شادی سخت.عنصری. نم برآمد ز ریگ تفته زمین بر برون زد ز شاخ پوده شجر.مسعودسعد. چه می پیچی در این دام گلوپیچ که جوزی پوده بینی در میان هیچ.نظامی. زانکه این مشتی دغلباز سیه گر تا نه دیر همچو بید پودهٔ ریزند در تحت التراب.عطار. یکی عالم ببیند بید پوده کند آن بید پوده جمله سوده. عطار (اسرارنامه). جگرگاه بیچاره بشکافتند جگرپوده و دل سیه یافتند.نزاری قهستانی. || عفن. (مهذب الاسماء). گندیده. || رکوی سوخته و چوب پوسیده که آن را بجهت آتشگیره مهیّا کرده باشند و بعربی حرّاقة گویند. (برهان). پُده. پود. (لغت نامهٔ اسدی نخجوانی). خف. قاو. (لغت نامهٔ اسدی). قَو: گر برفکنم گرم دل خویش به گوگرد بی پوده ز گوگرد زبانه زند آتش.منجیک. || بی مغز. سبک مغز. نادان. کم مایه : نظم گوهربار جان افزای عقل افروز تو کرده شعر شاعران پوده را یکسر هبا.سنائی. - پوده مغز؛ بی مغز. سبک مغز: یک دوست که بر سیرت نیکوست کجاست هی هی که درین زمانه خود دوست کجاست پسته دهنان پوده مغزند همه از مغز طمع بریدم آن پوست کجاست. ؟ (از جنگی مورخ به سال ۵۵۱ هـ . ق.). || کهنه. دیرینه. || تنبل. کاهل: پوده تر؛ کاهل تر. || پود. مقابل تار. (برهان). - پوده پوده؛ پودهای آن از هم گسیخته و ریخته. مقابل تار تار: تا لباس عمر اعدایش نگردد دوخته تارتار و پوده پوده شد فلات آن فوات. (منسوب به رودکی و نسبت غلط است).
[ دَ ] (اِخ) قریهٔ مرکز بلوک سمیرم سفلی در اصفهان.
[ دِ ] (اِخ) دهی جزء دهستان سیارستاق بخش ییلاقی رودسر شهرستان لاهیجان. ۴۹ هزارگزی جنوب رودسر ۱۳ گزی جنوب خاور سی پل. کوهستانی، سردسیر، سکنه ۱۸۰ نفر، زبان گیلکی و فارسی، آب آن از چشمه. محصولاتش، غلات، بنشن، لبنیات و پشم، شغل اهالی زراعت و چارواداری، شال و جوراب بافی. راه مالرو و صعب العبور است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۲).

کلمات هم‌قافیه با «پوده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید