معنی پهلوی
5 بازدید
[ پَ لَ ] (ص نسبی) منسوب به پهله، پارت، پهلوانی. (جهانگیری). فهلوی. (شرفنامه): بیامد هم اندر زمان بیدرفش گرفته بدست آن درفش بنفش نشسته بر آن بارهٔ خسروی بپوشیده آن جوشن پهلوی. دقیقی (از شاهنامهٔ فردوسی). همه کار ایران مر او را سپرد که او را بدی پهلوی دستبرد.دقیقی. بیاورد پس جامهٔ پهلوی یکی اسب با آلت خسروی.فردوسی. همه جامهٔ پهلوی کرد چاک خروشان بسر بر همیریخت خاک.فردوسی. بفرمود پس خلعت خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی.فردوسی. چو نزدیکی شهر ایران رسید [ رستم ] همه جامهٔ پهلوی بردرید.فردوسی. ز اسب اندرافتاد پیران بخاک همه جامهٔ پهلوی کرد چاک.فردوسی. زره نیز کرده ببر پهلوی درفشان سر از مغفر خسروی.فردوسی. همه بارشان دیبه خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی.فردوسی. وزآن پس بدو گفت رستم تویی که داری بر و بازوی پهلوی.فردوسی. درآمد برو پیلتن همچو باد بکین بازوی پهلوی برگشاد.فردوسی. چو بشنید بابک فروریخت آب از آن چشم روشن کزو دید خواب بیاورد پس جامهٔ پهلوی یکی اسب با آلت خسروی.فردوسی. پرستنده ای سوی در بنگرید بباغ اندرون چهرهٔ جم بدید جوانی همه پیکرش پهلوی فروزان ازو فره ایزدی.اسدی. شه ترک ناگه یکی بنگرید کشاورز مردی تناور بدید ستاده بدان دشت همچون هیون بتن همچو کوه و بچهره چو خون قوی گردن و سینه و بر فراخ بتن چون درخت و ببازو چو شاخ بدان پهلوی بازوان دراز همی شاخ بشکست آن سرفراز. عطائی (برزونامه). هستند گاه بخشش و کوشش غلام او حاتم بزرفشانی و رستم به پهلوی.ابن یمین. و رجوع به پهلوانی شود. - بیت پهلوی؛ فهلویه. شعر بلحن پهلوی. رجوع به فهلویه شود: لحن او را من و بیت پهلوی زخمهٔ رود و سماع خسروی.بندار رازی. - ره پهلوی یا راه پهلوی؛ آهنگی است در موسیقی : سرایندگان ره پهلوی ز بس نغمه داده نوا را نوی.نظامی. - سرود پهلوی؛ لحنی است در موسیقی : سرود پهلوی در نامهٔ چنگ فکنده سوز آتش در دل سنگ.نظامی. - سنجق پهلوی؛ علم پهلوانی : هزار و چهل سنجق پهلوی روان در پی رایت خسروی.نظامی. - غزل پهلوی؛ سرود و تصنیف بلحن پهلوی : مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خورد بغزلهای پهلوی. حافظ. - گلبانگ پهلوی؛ لحن پهلوی. آهنگ پهلوی: بلبل ز شاخ سرو بگلبانگ پهلوی میخواند دوش درس مقامات معنوی.حافظ. || منسوب به پهله بمعنی شهر، شهری. (برهان).[ پَ لَ ] (اِخ) (قوم...) پارت. مردم سرزمین پارت. (پرثوه) و یسمی هذا الصقع [ صقع الجبل ] بلاد البهلویین و هی همدان و ماسبذان و مهرجان قذف و هی الصیمرة و قم و ماه البصره و ماه الکوفه و قرماسین و ماینسب الی الجیل و لیس منه الری و اصبهان و قومس و طبرستان و جرجان و سجستان و کرمان و قزوین و الدیلم. (کتاب البلدان ابن الفقیه).[ پَ لَ ] (اِخ) (بندر...) نامی که در فاصلهٔ معینی به بندر انزلی دادند. رجوع به بندر انزلی شود.[ پَ لَ ] (اِخ) (سلسلهٔ...) نام سلسله ای که پس از برافتادن سلسلهٔ قاجاریه توسط رضاشاه پهلوی در سال ۱۳۰۴ هـ . ش. تأسیس شد و در بهمن سال ۱۳۵۷ هـ . ش. با پیروزی انقلاب اسلامی منقرض گردید.[ پَ لَ ] (اِ) (کلاه...) کلاهی دارای آفتاب گردان، نظیر کلاه سربازان فرانسه.[ پَ لَ ] (اِ) مسکوکی زرین خاص ایران در دورهٔ سلسلهٔ پهلوی.
کلمات همقافیه با «پهلوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر