معنی پهلو
17 بازدید
[ پَ ] (اِ) هر دو طرف سینه و شکم. (غیاث). راستا و چپای شکم مردم. (شرفنامهٔ منیری). جنب. حقو. صقلة. صقل. ضیف. معد. دثّ. ملاط. فقر. کشح. صفح. (منتهی الارب). جانحة. (دهار) (منتهی الارب). نضفان. (منتهی الارب): فروریخت از دیده سیندخت خون که کودک ز پهلو کی آید برون.فردوسی. ز پهلوش بیرون کشیدم جگر چه فرمان دهد شاه پیروزگر.فردوسی. اگر با من دگر کاوی خوری ناگه بسر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه.فرالاوی. دو چیزش بشکن و دو بر کن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش بگاز و دیده بانگشت پهلو به دبوس و سر به چنبه.لبیبی. رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت.لبیبی. چریده دیو لاخ آکنده پهلو بتن فربه، میان چون موی لاغر.عنصری. تا نیاموزی اگر پهلو نخواهی خسته کرد با خردمندان نشاید جستنت هم پهلویی. ناصرخسرو. خدا جبرئیل را بفرستاد که ایشان را از این پهلو به آن پهلو بگرداند. (قصص الانبیاء ص ۲۰۰). گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبزپوش گشت ز پستان ابر دهر خرف شیرخوار. خاقانی. ترا به بیشی همت بکف شود ملکت بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا.خاقانی. ترا پهلوی فربه نیست نایاب که داری در یکی پهلو دو قصاب.نظامی. بسی کوشید شیرین تا بصد زور غذای شیر گشت از پهلوی گور.نظامی. زن از پهلوی چپ گویند برخاست مجوی از جانب چپ جانب راست.نظامی. ترا تیره شب کی نماید دراز که خسبی ز پهلو بپهلوی ناز.سعدی. بمرد از تهیدستی آزادمرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد.سعدی. تو برداشتی آمدی سوی من همی در خلاندی بپهلوی من.سعدی. خارست بزیر پهلوانم بیروی تو خوابگاه سنجاب.سعدی. بیاد روی گلبوی گل اندام همه شب خار دارم زیر پهلو.سعدی. زدن بر خر بیگنه چند بار سر و دست و پهلوش کردن فکار.سعدی. در خواب نمیروی که بی یار پهلو نه خوشست بر حریرم.سعدی. شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود گفت.سعدی. حرامش باد بدعهد بداندیش شکم پر کردن از پهلوی درویش.سعدی. هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم. سعدی. هر جا که عدلت بگذرد بوم آن زمین را نسپرد در پهلوی آهو خورد خون جگر شیر اجم. سلمان. پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند. شفائی. مطلب کام که در کشور هند ای درویش تن مردم همه چربست و پی و پهلو نیست. سلیم (از آنندراج). انقراع، پهلو بپهلو گشتن. جحشر؛ اسبی که استخوان پهلوی او کوتاه باشد. تدغلب؛ بر پهلو خفتن. متدغلب؛ بر پهلو خفته. عکم؛ اندرون پهلو. اعکی؛ درشت و سطبر هر دو پهلو. هزر؛ بعصا سخت زدن بر پهلو و پشت کسی. اهضم؛ بهم درآمده پهلو. هضم؛ بهم درآمدن پهلو. جانحة؛ استخوانهای پهلو نزدیک سینه. تکبیث؛ پهلو خمانیدن کشتی را و نقل کردن رخت آن بدیگر کشتی. (منتهی الارب). تشطیب؛ پهلو بپهلو کردن جوز و خربزه و مانند آن. (تاج المصادر). جنب؛ بپهلو چسبیدن شش از غایت تشنگی. جنبه؛ شکست پهلوی او را. ضجوع، ضجع، پهلو بر زمین نهادن. (منتهی الارب). اضطجاع. (دهار) (منتهی الارب). بر پهلو خفتن. || دنده. ضلع. جانحة. (منتهی الارب): و ده پهلوهاء دیگر که باقیست از هر سوئی پنج پاره است، طبیبان آن را اضلاع الخلف گویند، یعنی پهلوهاء پس. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و بجانب پهلوهای کوچک که اضلاع الخلف گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و از این جمله چهارده پاره است که آنها را پهلوهای سینه گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). جوانح؛ کش ها و استخوانهای پهلو نزدیک سینه. (منتهی الارب). || ضلع. کناره. حد: شش پهلو. چهار پهلو. سه پهلو. دو پهلو: (مربع) آن است که هر چهار پهلوی او با یکدیگر راست و برابر باشند و زاویهٔ هر چهار قائمه. (التفهیم). پهلوی سه سو ضلع مثلث. (دانشنامهٔ علائی ص ۳۹). درختیست شش پهلو و چاربیخ تنی چند را بسته بر چارمیخ.نظامی. بمیدان در آمد چو عفریت مست یکی حربهٔ چار پهلو بدست.نظامی. فرق میان ارکان و حدود آن است که ارکان چهار زاویهٔ مربع باشد و حدود چهار پهلو باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۰). || قاچ : همچون خربزهٔ دوازده پهلو. (التفهیم). - پهلو کردن خربزه را؛ کوزه کوزه کردن آنرا. تشرید. (زمخشری). || جانب . جنبة. (منتهی الارب). جنب. کنار: ز پهلوی ره شیری آمد پدید غریونده چون رعد در کوهسار.فرخی. لجیفة الباب؛ پهلوی در. خَطل؛ پهلوی خیمه و جامه که درازا بر زمین کشان بود. تخویع؛ شکستن توجبه پهلوهای وادی را. دفّ؛ پهلو از هر چیز یا کنارهٔ آن. دفة؛ پهلو یا کنارهٔ هر چیز و روی آن. کبد؛ پهلو و مابین دو طرف علاقهٔ کمان. (منتهی الارب). - چای قند پهلو؛ مقابل چای شیرین. قند نیامیخته. که حبه های قند بکنار استکان نهند. || سو. جهت : شدم باز پس چشم بر هر سوی زمانی دویدم ز هر پهلوی.فردوسی. || طرف. دست. قبل. سوی. جانب : بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود. حافظ. || نزد. پیش. جوار. کنار: پهلوی...، برِ. نزدِ، پیشِ، نزدیکِ: پهلوی او نشستم. پهلوی او رفتم : چنان چون بگویند اندر مثل ها که پهلوی هر گل نهاده ست خاری.فرخی. سرو بالا دار در پهلوی مورد چون درازی در کنار کوتهی.منوچهری. آغاز کرد تا پیش خواجه رود، گفت بجان و سر سلطان که پهلوی من روی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۶۲). پروین چو هفت خواهر خود دایم بنشسته اند پهلوی یکدیگر.ناصرخسرو. المطیع، وی را هم کور کردند و هم در آن بمرد و بپهلوی دیگرانش دفن کردند. (مجمل التواریخ والقصص). آنجا طبلی دید [روباه ] پهلوی درختی افکنده. (کلیله و دمنه). پهلوی عیسی نشینم بعد ازین بر فراز آسمان چارمین.مولوی. گفت آری پهلوی یاران خوشست لیک ای جان در اگر نتوان نشست.مولوی. ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو، پیش تو هست این زمان.مولوی. منغص بود عیش آن تندرست که باشد بپهلوی بیمار سست.سعدی. بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم.سعدی. || سود و نفع. (آنندراج). || سخت نزدیک. (شرفنامه). - از پهلوی خود یا او خوردن؛ غم بسیار خوردن. - || از طرف او متمتع شدن. از اصل مایه خوردن : نباشی بس ایمن ببازوی خویش خورد گاو نادان ز پهلوی خویش.فردوسی. بدخواه دولت تو ز پهلوی خود خورد همچون سگی که او خورد از استخوان خویش. معزی. - از پهلوی کسی کاری کردن؛ کاری به امداد وی کردن : دیده ام گوهر بدامان ریخت از پهلوی اشک ابر دایم ریزش از پهلوی دریا میکند. هاشم (از آنندراج). - به پهلوی ناز خفتن؛ در بستر راحت و آسایش غنودن : ترا تیره شب کی نماید دراز که خسبی ز پهلو بپهلوی ناز.سعدی. - پک و پهلو؛ از اتباع. - پهلوی خود خوردن؛ بکسب دست و رنج خود چیزی بهمرسانیدن و منت کسی نکشیدن. (آنندراج). - پهلوی چرب؛ چرب پهلو، پهلودار. رجوع به پهلو چرب شود. - پهلوی کسی راه رفتن؛ در عرض او رفتن. برابر او رفتن. - چرب پهلو. رجوع به چرب پهلو و پهلو چرب شود. - چهارپهلو. - درست پهلو: اسلام فخر کرد بدور همام و گفت ملت درست پهلو ازین پهلوان ماست. خاقانی. - دوپهلو (در سخن)؛ که دو معنی تواند داد. مبهم. رجوع به دوپهلو شود. - سینه پهلو؛ ذات الجنب. - شانزده پهلو. (سفرنامهٔ ناصرخسرو). - هشت پهلو. - هم پهلو: تا نیاموزی اگر پهلو نخواهی خسته کرد باخردمندان نشاید جستنت هم پهلویی. ناصرخسرو. چو بر بارگی کامرانیش داد به هم پهلوی پهلوانیش داد.نظامی. رجوع به هم پهلو شود. - یک پهلو؛ یک دنده، لجوج. سخت سمج در عقیده های غلط خود.[ پَ لَ ] (اِخ) نام پسر سام بن نوح و پارس پسر او بوده و پارسی و پهلوی بدیشان منسوب است. و معرب آن فهلو است. (برهان).[ پَ لَ ] (اِخ) پهله. پارت. (ایران باستان ج ۳ ص ۲۵۹۲ و ۲۵۹۳).پرتو.اسم پارت در زبان پارسی باستان پرثوه بوده (کتیبه های داریوش بزرگ)، بمرور زمان پرثوه به پرهوه و پلهوه بدل شده است، بعضی نویسندگان ارمنی «پهلوانی» را موافق تلفظ زمان خود پلهونی ضبط کرده اند، سپس برای سهولت تلفظ «هـ» بر «ل» مقدم شد و حرکت واو حذف گردید و پهلو شد. (ایران باستان ج ۳ ص ۲۱۸۴). بنابراین معنی اصلی و اولی پهلو یعنی پارت و پهلوی یعنی پارتی. فردوسی بهمین معنی گوید (در لشکر کشیدن سیاوش): گزین کرد از آن نامداران سوار دلیران جنگی ده و دو هزار هم از پهلوی، پارس، کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ. و بعدها بهمین مناسبت عنوان و لقب رؤسای خاندانهای: قارن، سورن و اسپاهبذ که از نژاد اشکانیان بوده اند و هم در عهد اشکانی و هم ساسانی اعتبار داشتند «پهلو» بود، چنانکه میگفتند: قارن پهلو، سورن پهلو، اسپاهبذ پهلو. (ترجمهٔ ایران در زمان ساسانیان کریستن سن چ ۲ ص ۱۲۴). اما اینکه مؤلف برهان قاطع «پهلو» را بمعنی شهر دانسته و همچنین نواحی اصفهان، بعید نیست چنانکه ماد -نام قوم بزرگ شمال و شمال غربی ایران - بعدها بصورت ماه (پهلوی ماد) به عده ای از شهرها و نواحی مانند ماه نهاوند و ماه بصره و ماه کوفه و ماهی دشت (تبریز) و غیره اطلاق شده است، همانگونه نیز نام پرثوه، پارت، پهلو، به عده ای از شهرها و نواحی که با این قوم رابطه داشته اطلاق شده است از آن جمله است پهل شاهسدان. مورخان قدیم، پهل شاهسدان را در ناحیتی در صفحهٔ کوشان دانسته اند و شاهسدان مبدل شاهستان است و موسی خورنی مورخ ارمنی (در کتاب ۲ بند ۲) پهل شاهسدان را پهل آراوادن نوشته. ارشک بزرگ (مؤسس سلسلهٔ اشکانی) در همین پهل سلطنت را بدست گرفت و ظاهراً پهل شاهسدان همان گرگان کنونی است. (ایران باستان ص ۲۵۹۵ متن و حاشیه) (از حاشیهٔ فرهنگ برهان قاطع چ دکتر معین ذیل لغت پهلو). || نواحی اصفهان. (برهان). اصفهان و ری و همدان و نهاوند. و زبان منسوب بدین شهرها پهلوی است. (انجمن آرا) (آنندراج).[ پَ لَ ] (اِ) شیرمرد و دلیر و مردانه بود. (لغت نامهٔ اسدی). مرد شجاع و دلاور. (برهان). دلیر بمناسبت شجاعت و دلیری قوم پارت. پهلوان. گرد. گندآور. ج، پهلوان : چو دستور گردنکش پاک تن چو نوش آذر آن پهلو رزم زن. دقیقی (از شاهنامهٔ فردوسی). بیارند زی پهلو نامدار بر آن تا برآرد ز دشمن دمار.فردوسی. سرانجام سنگی بینداختند جهان را ز پهلو بپرداختند.فردوسی. رمیدند از آن پهلو نامور دلاور بیامد بنزدیک در.فردوسی. به یک هفته می بود با سوک و درد سر هفته پهلو سپه گرد کرد.فردوسی. بنامه درون سربسر نیک و بد نمودش بر آن پهلو پرخرد.فردوسی. وزو آفرین بر سپهدار زال یل زابلی پهلو بی همال.فردوسی. بر آن کوه بر خویش کیخسرو است که یک موی او به ز صد پهلو است. فردوسی. فراوان از آن لشکر بیشمار بگفتند با پهلو نامدار.فردوسی. که تا کیست این پهلو پرگزند کجا شیر گیرد بخمّ کمند.فردوسی. فریبرز باشد سپه کش براه چو رستم بود پهلو کینه خواه.فردوسی. از آن پس پراکنده شد انجمن سوی خانه شد پهلو پیلتن.فردوسی. گرفتش سنان و کمان و کمند گران گرز را پهلو دیوبند.فردوسی. چه دانستم ای پهلو نامور که باشد روانم بدست پدر.فردوسی. گزین بزرگان کیخسرو است سر نامداران و هم پهلو است.فردوسی. ببخشایدت شاه پیروزگر که هستی چو من پهلو پیرسر.فردوسی. خروشی برآمد ز هر پهلوی تلی کشته دیدند بر هر سوی.فردوسی. که فرمود سالار گیتی فروز سر سرکشان پهلو نیمروز.فردوسی. هزار آفرین باد بر شهریار بویژه برین پهلو نامدار.فردوسی. ستودش فراوان و کرد آفرین بر آن پرهنر پهلو پاکدین.فردوسی. دهاده برآمد ز هر پهلوی چکاچاک برخاست از هر سوی.فردوسی. نبشتیم نامه سوی مهتران بپهلو بزرگان و جنگاوران.فردوسی. سواری برافکند بر هر سوی فرستاد نامه به هر پهلوی.فردوسی. دو پهلو بر آشوبد از چشم بد نخستین ازین بد به ایران رسد.فردوسی. چو بازارگانان درین دژ شویم نداند کس از دژ که ما پهلویم.فردوسی. چو نزدیک رستم فراز آمدند به پیشش همه در نماز آمدند بگفتند کای پهلو نامدار نشاید از اینجات کردن گذار.فردوسی. ببردند نامه به هر پهلوی کجا بود در پادشاهی گوی.فردوسی. ز لشکرگه پهلوان تا دو میل کشیده دو رویه رده ژنده پیل.فردوسی. دل پهلو پسر بساز آورد ساز مهرش همه فراز آورد.عنصری. به قلب اندرون پای خود را فشرد به هر پهلوی پهلوی را سپرد.نظامی. کند هر پهلوی خسرو نشانی تو هم خود خسروی هم پهلوانی.نظامی. شه ایران و توران را مسلم شد به یک هفته بلاد خسرو توران به سعی پهلو ایران. عبدالواسع جبلی. پهلو ایران گرفت رقعهٔ ملکت وز دگران بانگ شاهقام برآمد.خاقانی. هستند گاه بخشش و کوشش غلام او حاتم بزرفشانی و رستم به پهلوی.ابن یمین. || نجیب. اصیل. آزاده. مردم بزرگ و صاحب حال را گویند چه مراد از راه پهلوی راه بزرگان یزدانی است. (برهان). ج، پهلوان : نبشتیم نامه سوی مهتران بپهلو بزرگان و جنگ آوران.فردوسی. || شهر: ز پهلو برون رفت کاوس شاه بهر سو همی گشت گرد سپاه.فردوسی. از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلوی.فردوسی. ز پهلو همه موبدان را بخواند [ کیخسرو ] سخنهای بایسته چندی براند.فردوسی. بفرمود تا قارن رزمجوی ز پهلو بدشت اندر آورد روی.فردوسی. بفرمود پس تا منوچهر شاه ز پهلو بهامون گذارد سپاه.فردوسی. سپاهش پراکنده بر هر سوی بتاراج کردن بهر پهلوی.فردوسی. ز پهلو برفتند پرمایگان سپهبدسران و گران سایگان.فردوسی. سپاه اندر آمد بهر پهلوی همی سوختند آتش از هر سوی.فردوسی. یکی لشکر آمد ز پهلو بدشت که از گرد اسپان هوا تیره گشت.فردوسی. چو زال سپهبد ز پهلو برفت دمادم سپه روی بنهاد تفت.فردوسی. برافروختند آتش از هر سوی طلایه برآمد ز هر پهلوی.فردوسی. چو آمد ز پهلو برون پهلوان همه نامزد کرد جای گوان.فردوسی. بفرمود تا جمله بیرون شدند ز پهلو سوی دشت و هامون شدند. فردوسی. ز پهلو همه موبدان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند.فردوسی. ز پهلو بپهلو پذیره شدند همه با درفش و تبیره شدند.فردوسی. خروشی برآمد ز هر پهلوی تن کشته دیدند بر هر سوی.فردوسی. همی بود تا نامور شهریار ز پهلو برون رفت بهر شکار.فردوسی.
کلمات همقافیه با «پهلو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لو» برای سرودن شعر