معنی پلیدی
5 بازدید
[ پَ ] (حامص) ناپاکی. شوخی. شوخگنی. وژن. آژیخ. چرک. فژ. رِجس. قَذْر. وَسخ. قذارت. رَجاست: همهٔ پلیدی ها را با آب شویند و پلیدی آب از هیچ چیز شسته نشود. (از مجموعهٔ امثال طبع هند). فَشَف؛ پلیدی پوست. ربذَة؛ هر پلیدی. (منتهی الارب). || (اِ) زُبالة. آخال. آشغال. (در تداول عوام). آل آشغال (در تداول عوام). خَماش. خماشه. خاش. خس و خاش. خاش و خس. خاشاک. خاکروبه :
کلمات همقافیه با «پلیدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر