معنی پشت پا
12 بازدید
[ پُ تِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پشت پای. ظاهر قدم (مقابل کف پا). قدم. (مهذب الاسماء). حِمارَه : گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم. سعدی (گلستان). || مخنث. حیز. (برهان قاطع). بغا. تاز. کنده : یک شبی گفت کای فلان برخیز خارش پشت پای بنشانم گفتمش حلقهٔ در خاصت کند کرده ست تیزسوهانم.روحی ولوالجی. - دیده بر پشت پا داشتن؛ سر از شرم و خجلت فروافکندن : به پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا چراغ یقینم فرا راه دار...سعدی (بوستان). - آشِ پشتِ پا؛ آشی که بشگون و تفأل پس از مسافری پزند و کسان و همسایگان و فقرا را فرستند و یا بخانه خوانند خویشان و اقربا را. آشی که بروز سیم پس از رفتن مسافری به سفر برای سلامتی او پزند. - پشت پاپزان؛ آئین و رسم پختن آش پشت پا.
کلمات همقافیه با «پشت پا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پا» برای سرودن شعر