معنی پشتاپشت
6 بازدید
[ پُ پُ ] (ص مرکب، ق مرکب) پشت سرهم. پیاپی متوالی. مسلسل. متصل : و از شیخ ابوعبداللََّه خفیف می آید رحمةاللََّه علیه که چون از دنیا بیرون شد چهل چلهٔ پشتاپشت بداشته بود. (هجویری). پس از مطبخها هاون ها و چیزهای سنگی بیاویختند از نهیب جان، و بر سر او می زدند پشتاپشت تا سست شد و کشته گشت. (مجمل التواریخ والقصص). در این دعوی چهار بار پشتاپشت این سوگند بخورد. (تفسیر ابوالفتوح ج ۴ ص ۱۶). سپیدی روز، صنع کیست در دهر و سیاهی شب که میگردند بر یک دور پشتاپشت چون طاحون. سنائی. زخم پشتاپشت بر دل باز خورد از غم مرا نیک بشکستی از این غم گر همه سندان بدی. مجیر بیلقانی. از تو پرسم چگونه دارد دل ور بود آفریده زآهن و سنگ طاقت غصه های پشتاپشت قوت زخمهای رنگارنگ.مجیر بیلقانی. - پشتاپشت گرفتن؛ به دفعات و پیِ هم و متوالیاً گرفتن : گو را گر صد گرفت پشتاپشت کمتر از چارساله پنج نکشت. نظامی (هفت پیکر ص ۶۹).
کلمات همقافیه با «پشتاپشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر