معنی پسرهندو
6 بازدید
[ پِ سَ رِ هِ ] (اِخ) پسر هند. نام وی در ترجمهٔ یمینی آمده است: ابونصربن محمودالحاجب به سببی از اسباب به ولایت شمس المعالی افتاد و شمس المعالی او را به مال مدد کرد و به مناصبت نصربن الحسن بن فیروزان به قومس فرستاد و او بارها بر سر نصر دوانید تا او را و سپاه وی را متفرق و آواره کرد و جستان بن داعی و پسر هند را با چند کس از اخوان او بگرفت و نصر از پیش او بهزیمت به سمنان افتاد.[ پِ سَ رِ هِ ] (اِخ) پسر هند. نام وی در ترجمهٔ یمینی آمده است: ابونصربن محمودالحاجب به سببی از اسباب به ولایت شمس المعالی افتاد و شمس المعالی او را به مال مدد کرد و به مناصبت نصربن الحسن بن فیروزان به قومس فرستاد و او بارها بر سر نصر دوانید تا او را و سپاه وی را متفرق و آواره کرد و جستان بن داعی و پسر هند را با چند کس از اخوان او بگرفت و نصر از پیش او بهزیمت به سمنان افتاد.
کلمات همقافیه با «پسرهندو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دو» برای سرودن شعر