معنی پردگی
6 بازدید
[ پَ دَ / دِ ] (ص نسبی) هر چیز پوشیده. مستور. محتجب. مُخَدَّر. مخدّره. مُستّره. مستوره. مُقَنَّع. نقابدار: سراپرده کشیده ابر دی ماه چو روی ویس گشته پردگی ماه. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). آنکه رخش پردگی خاص بود آینهٔ صورت اخلاص بود.نظامی. || (زن، دختر...) مستوره. مُسَتَّره. مُخَدَّره. محتجبه. مقصوره. موقونه. باحجاب. پرده نشین. خرگهی. مقَنَّعه. نقابدار. پوشیده (زنان و دختران و اهل حرم). محبوب پرده نشین. (غیاث اللغات): تَخَدُّر؛ پردگی شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). تستیر، تخدیر؛ پردگی گردانیدن. (زوزنی). اهل حرم. ج، پردگیان : بباید چو آید بر شهریار چنین پردگی را چنان پرده دار.نظامی. پردگی زهره در آن پرده جست زخمه شکسته به ادای درست.نظامی. || حاجب. پرده دار. (برهان) (غیاث اللغات). || عفیف. پاکدامن. || (حامص) (در حشره ها) حالت تکون حشره از آن وقت که در تخم نشأت میکند تا آنگاه که حشرهٔ کامل شود و از پوست برآید. - پردگی رز؛ کنایه از شراب انگوری باشد. (برهان). دختر رز: هر هفت کرده پردگی رز بخرگه آر تا هفت پردهٔ خرد ما برافکند.خاقانی. - پردگی کردن؛ تستیر. (تاج المصادر بیهقی): قنی الجاریة؛ پردگی و خانه نشین کردن دختر؛ (منتهی الارب). - || پرده پوشی کردن : بتاریکی بر خلقان و احوال ایشان پردگی کند [ شب ] و پوشیدگی آرد. (تفسیر ابوالفتوح رازی). - پردگی هفت رنگ؛ کنایه از جهان و عالم و دنیاست. (برهان).
کلمات همقافیه با «پردگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر