معنی پردخت ماندن
5 بازدید
[ پَ دَ دَ ] (مص مرکب) (... از) خالی ماندن از. تهی ماندن از: نبشته چنین بد مگر بر سرت که پردخت ماند ز تو کشورت.فردوسی. کجا گفته بودش یکی پیش بین که پردخت ماند ز تو این زمین.فردوسی. چو او [ هومان ] را پیاده بدان رزمگاه بدیدند گردان توران سپاه که پردخت ماند همی جای اوی ببردند پرمایه بالای اوی.فردوسی. - پردخت ماندن جای از؛ خلوت کردن از. خالی کردن از: مرا از پدر این کجا بد امید که پردخت ماند کنارم ز شید.فردوسی. مر استاد او را بر خویش خواند ز بیگانگان جای پردخت ماند. (منسوب به عنصری از لغت نامهٔ اسدی). سبک پهلوان جای پردخت ماند سپه، نامه بسپرد و بد تا بخواند.اسدی.
کلمات همقافیه با «پردخت ماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر