معنی پرجگر
6 بازدید
[ پُ جِ گَ ] (ص مرکب) پرجرأت. پردل. دلیر. دل آور. دل دار. نیو: بر مصلحت دید خود برفور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند. (جهانگشای جوینی). پیش از این شاه ترا جنگ نفرمود همی تا ندیدی که تو چون پردلی و پرجگری. فرخی. زان گرانمایه گهر کوهست از روی قیاس پردلی باشد از این شیر فشی پرجگری. فرخی.
کلمات همقافیه با «پرجگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر