معنی پراکندهگوی
3 بازدید
[ پَ کَ دَ / دِ ] (نف مرکب) پراکنده گو: پراکنده دل گشت از آن عیبجوی برآشفت و گفت ای پراکنده گوی.سعدی. بهایم خموشند و گویا بشر پراکنده گوی از بهایم بتر.سعدی.
کلمات همقافیه با «پراکندهگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر