معنی پراکندهگو
5 بازدید
[ پَ کَ دَ / دِ ] (نف مرکب یا پراکنده گوی، پریشان گو. بیهوده گوی. مهذار: پراکنده گوئی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید.سعدی.
کلمات همقافیه با «پراکندهگو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گو» برای سرودن شعر