معنی پرآوازه
6 بازدید
[ پُ زَ / زِ ] (ص مرکب) پرآواز. و پرآوازه شدن؛ مشهور و مشتهر گشتن : بدو رای زن گفت اکنون گذشت از این کار گیتی پرآوازه گشت. فردوسی. درخت کهن میوهٔ تازه داشت که شهر از نکوئی پرآوازه داشت. سعدی (بوستان).[ پُ زَ / زِ ] (ص مرکب) پرآواز. و پرآوازه شدن؛ مشهور و مشتهر گشتن : بدو رای زن گفت اکنون گذشت از این کار گیتی پرآوازه گشت. فردوسی. درخت کهن میوهٔ تازه داشت که شهر از نکوئی پرآوازه داشت. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «پرآوازه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر