معنی پذیرفتگاری
6 بازدید
[ پَ رُ ] (حامص) قبول. تعهد. تکفّل. ضمان : عبداللََّه بن حازم به خراسان شد از قبل عبداللََّه بن زبیر عبدالملک بسیار نامه کرد به عبداللََّه البته قبول نکرد و گفت هفت سال خراسان بتو دهم و پذیرفتگاری کرد البته قبول نکرد و گفت... (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). ایشان راه تبصبص... پیش گرفتند و از زبان عبدالملک بن نوح پذیرفتگاریها کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). ...که عضدالدوله و مؤیدالدوله به شمس المعالی رسول فرستادند و التماس کردند که فخرالدوله را بخدمت ایشان بازفرستد و بر سر آن پذیرفتگاری بسیار کردند از خزاین و اموال. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || پذیرفتگاری کردن؛ ضمان. (تاج المصادر بیهقی). تعهّد. تعهد کردن. برعهده گرفتن. قبول کردن.
کلمات همقافیه با «پذیرفتگاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر