معنی پذرفتن
6 بازدید
[ پِ رُ تَ ] (مص) پذیرفتن. قبول کردن. تعهّد. تقبّل : بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو نخواهند اگر چندشان بود تاو.فردوسی. زواره بدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت از او زینهار.فردوسی. بجز دیگر اسپی نپذرفت ازوی وز آنجا سوی خانه بنهاد روی.فردوسی. میانجی بپذرفت و خاقان بداد یکی را که دارد ز خاتون نژاد.فردوسی. بپذرفت فرزند او نیکمرد نیاورد هرگز بدو باد سرد.فردوسی. نپذرفت ازو هر چه آورده بود علف بود اگر بدره و برده بود.فردوسی. بپذرفت چیزی که آورده بود طرائف بدو بدره و برده بود.فردوسی. سکندر بپذرفت و بنواختشان بدان خرمی جایگه ساختشان.فردوسی. همان باژ بایدت پذرفت نیز که دانش به از نامبردار چیز.فردوسی. نپذرفت ازو جامه و اسب و زر که ننگ آمدش ز آن کلاه و کمر.فردوسی. بپذرفت شاهی و برخاست زو بیامد نشست از بر گاه نو.فردوسی. چو دل بخدمت او دادی و ترا پذرفت ز خدمت دگران دل چو آینه بزدای.فرخی. چو با تو نیست ایشان را توان داوری کردن چه چاره است از تواضع کردن و پذرفتن پیمان. فرخی. مکن دزدی و چیز دزدان مخواه تن از طمع مفکن بزندان و چاه ز دزدان هر آنکس که پذرفت چیز بزودی ورا دزد گیرند نیز.اسدی. بگرشاسب گفت اثرط ای شوربخت ز شاه از چه پذرفتی این جنگ سخت. اسدی. سپهدار پذرفت کامروز من رهائی دهمتان از این اهرمن.اسدی. || شنودن، پذیرفتن. اطاعت کردن : پس پند بپذرفتم و این شعر بگفتم از من بَدَل خرما بس باشد کنجال. ابوالعباس. دگر پهلوانان کجا رفته اند مگر پند خسرو نپذرفته اند.فردوسی. بپذرفت ازو این سخن اردشیر بپیش بزرگان برنا و پیر.فردوسی. آن دل چون سنگ ما را چندچند پند گفتیم و نمی پذرفت پند.مولوی. || عهد و نذر کردن : به آتش بداد آنچه پذرفته بود سخن هر چه پیش ردان گفته بود.فردوسی. - پذرفتن از؛ عهد و نذر: که پذرفت خسرو ز یزدان پاک ز گردنده خورشید و ارمنده خاک که تا من بوم شاه در پیشگاه مرا باشد ایران و گنج و سپاه.فردوسی. و رجوع به پذیرفتن شود.
کلمات همقافیه با «پذرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر