معنی پخچودن
6 بازدید
[ پَ دَ ] (مص) پخچ شدن. کوفته شدن. پهن شدن. پخچیدن : چو خارپشت که گشتم ز تیر بارانش که موی بر تن صبرم ز زخم او پخچود. جمال الدین عبدالرزاق (از شعوری). || مضایقه و دریغ داشتن. (فرهنگ رشیدی در ذیل لغت پخچ).
کلمات همقافیه با «پخچودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر