معنی پخج
5 بازدید
[ پَ ] (ص) پهن. پخش. پخچ. پخ: چیزی که بر زمین پهن شده باشد. (اوبهی): بینیی پخج بود و روئی زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت.سنائی. ز زیر گرز تو دانی که چون جهد دشمن بچهره زرد و بتن پخج گشته چون دینار. کمال اسماعیل. - پخج شدن؛ پخش شدن. لِه و با زمین یکسان شدن : یعنی فکند بپای پیلش تا پخج شود میان میدان.خاقانی. - پخج کردن؛ پخچ کردن. پخش کردن. لِه و با زمین یکسان کردن. برابر و مساوی کردن با: آن روی و ریش پرگه و پربلغم و خدو همچون خبزدوئی که کنی زیر پای پخج. لبیبی. اگر بر سر مرد زد در نبرد سر و قامتش بر زمین پخج کرد.عنصری. و رجوع به پخچ شود.
کلمات همقافیه با «پخج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خج» برای سرودن شعر