معنی پخت
4 بازدید
[ پَ ] (ص) پَخ. مسطح. پَهن. پَخش. آنکه چیزی در زیر پای آدمی یا حیوان دیگر یا در زیر چیزی دیگر پهن شده باشد. (برهان). || (اِ) از اتباع و مزدوجهٔ رخت است و در شمس اللغات آمده که پخت بالفتح با باء فارسی مترادف رخت است : وقتست کز فراق تو و سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش. حافظ. گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش. حافظ.[ پُ ] (مص مرخم) طبخ. پَزش. || مقداری از چیزی که در یک بار پزند یا در یک بار در دیگ کنند: یک پخت قهوه. یک پخت فلفل. یک پخت چای. ترکیب ها: -پل و پخت. دست پخت. دم پخت. مغزپخت. نیم پخت. رجوع به ردیف و ردهٔ همین کلمات شود. || طرز و حالت و شکل پختن. || لگد. لگد را گویند مطلقاً خواه اسب بر کسی زند و خواه آدمی و حیوانات دیگر. (برهان). تیپا. - پخت کردن؛ طبخ کردن: این نانوائی پخت نمی کند.
کلمات همقافیه با «پخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر