معنی پای افشردن
6 بازدید
[ اَ شُ دَ ] (مص مرکب) پافشردن. استقامت. ثابت قدم بودن. برجای خود استوار ماندن : روز آدینه که این حال افتاد او هر ساعتی میگفت که یک ساعتی پای افشارید تا نماز پیشین راست بدان وقت سواران آنجا رسیدند و مراد حاصل شد و لشکر سلطان برگشت. (تاریخ بیهقی). اکنون تو پای افشار بدین حدیث که گفتی تا بروی. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «پای افشردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر