معنی پایکوفتن
4 بازدید
[ تَ ] (مص مرکب) رقص. پای کوبیدن. پای بازی کردن. رقصیدن. رقاصی. زَفن : و سی زنند که هر روزی گرد این بت برآیند با طبل و دف و پای کوفتن. (حدود العالم). به یکسال اندر، چندین بار بیشترین مردم این ناحیت آنجا شوند آب اَسته با نبیذ و رود و سرود و پای کوفتن. (حدود العالم). ندیمان و غلامانش پای کوفتند. (تاریخ بیهقی). تاجی از ورد بافته با گل سوری بیاراسته بر سر نهاد و پای کوفت. (تاریخ بیهقی). || کنایه از نزدیک شدن برفتن و مردن. (برهان).
کلمات همقافیه با «پایکوفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر