معنی پایکوبیدن
5 بازدید
[ دَ ] (مص مرکب) زدن کف پای بر زمین یا چیزی دیگر بسختی. رقص. پای بازی کردن. رقصیدن : یکی چامه گوی و دگر چنگ زن یکی پای کوبد شکن بر شکن. فردوسی (شاهنامه ج ۴ ص ۱۸۷۹). آنکه گوید های و هوی و پای کوبد هرزمان آن بحق دیوانگی باشد مخوان آنرا طرب. ناصرخسرو. بیندیش از آن خر که بر چوب منبر همی پای کوبد به الحان قاری.ناصرخسرو. آن یکی برجهد چو بوزنگان پای کوبد بنغمهٔ طنبور.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «پایکوبیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر