معنی پایمزد
5 بازدید
[ مُ ] (اِ مرکب) پارنج. پای رنج. حق القدم. پایگذار. جُعل. جعالة. جُعالة. (زمخشری). جعیلة. خرج. (دهار). مزد قاصد و مزد قدم رنجه کردن مهمان. (رشیدی). اجرتی که به قاصدان و پیادگان دهند. (برهان). مزدی که به پزشک برای عیادت و معالجهٔ بیمار دهند: پس شمشیری بیرون آورد غلافش بزر اندر گرفته گفت بپایمزد تو شاید. (مجمل التواریخ و القصص). روزی به طلب وام داری رفته بود آن وام دار در خانه نبود چون او را ندید پای مزد طلب کرد زن وام دار گفت شوهرم حاضر نیست و من چیزی ندارم که ترا دهم. (تذکرةالاولیاء عطار). در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و ببصره نشستی و هر روز بتقاضای معاملان خود شدی اگر سیمی نیافتی پای مزد طلب کردی و نفقهٔ خود هر روز از آن ساختی. (تذکرةالاولیاء عطار چ نیکلسن ص ۴۹). همه پایمزد غلامان تست بمن بر از امروز فرمان تست.جلالی.
کلمات همقافیه با «پایمزد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زد» برای سرودن شعر