معنی پایمرد

معنی پایمرد

5 بازدید
[ مَ ] (اِ مرکب، ص مرکب) شفیع. خواهشگر. شفاعت کننده. میانجی. واسطه : اما صاحب دیوان سوری را شفیع کرده اند [ ترکمانان سلجوقی ] تا پایمرد باشد. (تاریخ بیهقی). میان این کار درآید و پایمرد باشد و دل خداوند سلطان را خوش کند تا عذر ما پذیرفته آید. (تاریخ بیهقی). هر زمستان خوارزمشاه آلتون تاش ما را و قوم ما را و چهارپای ما را به ولایت خود جای دادی تا بهارگاه و پایمرد خواجهٔ بزرگ بودی. (تاریخ بیهقی). بوالحسن خلف و شیروان که ایشان را پایمرد کرده بود و سوی ایشان پیغامها داده شفاعت کردند تا امیر آن عذر پذیرفت. (تاریخ بیهقی). چون مدتی سخت دراز [ فضل ربیع ] در عطلت ماند پایمردان خاستند و دل مأمون را نرم کردند بروی. (تاریخ بیهقی). بنزدیک او پایمردم تو باش بدین درد درمان دردم تو باش.اسدی. بیک شهادت سربسته مرد احمد باش که پایمرد سران اوست در سرای جزا. خاقانی. || مددکار. یاری دهنده. معین. دستگیر. (برهان). یار و یاور. دستیار. همدست : پدر پیر شد پایمردش جوان جوانی خردمند و روشن روان.فردوسی. همانا ترا من بَسَم پایمرد برآتش مگر برزنم آب سرد.فردوسی. از آن شیر با شاه لختی بخورد چنین گفت پس با زن پایمرد.فردوسی. که باید که باشد مرا پایمرد از آن سرفرازان روز نبرد.فردوسی. سوار و پیاده بکردار گرد بر آن لشکر گشن شد پایمرد.فردوسی. چو برخواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش خروشید کای پایمردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو.فردوسی. پدر پیر شد پایمردش پسر جوانی خردمند و با زور و فر.فردوسی. گفتم که پایمرد وسیلت که باشدم گفتا که بهتر از کرم او کسی دگر؟.انوری. از وی [ از عمر ] جز تجربت و ممارست عوضی نماند که وقت پیری پایمردی یا دستگیری تواند بود. (کلیله و دمنه). کارم از دست پایمرد گذشت آهم از چرخ لاجورد گذشت.خاقانی. روزی ز وثاق پایمردی می آمدم آفتاب زردی. خاقانی (از فرهنگ رشیدی). ای زهر تو دستگیر تریاق وی درد تو پایمرد درمان هر کس که نیوشد این قصیده در حد عراق یا خراسان داند که تو نیک پایمردی خاقانی را بصدر خاقان.خاقانی. در کار عشق دیده مرا پایمرد بود هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست. خاقانی. خاقانی را جهان سرآمد دریاب که نیست پایمردش.خاقانی. بپرسید کای مجلس آرای مرد که بود اندر این مجلست پایمرد.(بوستان). دید پامرد آن همایون خواجه را اندر آن شب خواب درصدر سرا خواجه گفت ای پایمرد بانمک آنچه می گفتی شنیدم یک بیک.مولوی. باز را گویند رَو رَو بازگرد از سر ما دست دار ای پایمرد.مولوی. واقعهٔ آن وام او مشهور شد پایمرد از درد او رنجور شد.مولوی. || خدمتکار.

کلمات هم‌قافیه با «پایمرد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید