معنی پایداری
9 بازدید
(حامص مرکب) مقاومت. تاب. استقامت. ایستادگی. پافشاری. دوام : چو دیدند لهاک و فرشیدورد چنان پایداری از آن شیرمرد.فردوسی. باستواری جان و بپایداری کوه فریفته شد و از راه راست کرد کران. فرخی. امیر بخط خویش جواب نبشت یکی آنکه تا بوسهل را در او جمالی بزرگ باشد و دیگر که در او پایداری و بصارت تمام بود. (تاریخ بیهقی). سهل است پایداری تو در مقام وصل چون دستبرد هجر ببینی بپایدار. خلاق المعانی. - پایداری کردن؛ مقاومت. استقامت. پافشردن. پای داشتن : از دست جوانیم چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی.حافظ.
کلمات همقافیه با «پایداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر