معنی پای

معنی پای

10 بازدید
(اِ) پا باشد و بعربی رِجل خوانند. (برهان). قدم : ز کین تند گشت و برآمد ز جای ببالای جنگی درآورد پای.فردوسی. وز آن پس چنین گفت با رهنمای که او را هم اکنون ز تن دست و پای ببرید تا او بخون کیان چو بیدست باشد نبندد میان.فردوسی. وزان چرم کآهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای...فردوسی. همی دوم بجهان اندر از پس روزی دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان. عسجدی. رمیدند پیلان و اسبان ز جای سپردند مرخیمه ها را بپای.اسدی. پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ. مولوی. || پائین. ذیل. تک. ته. فرود هر چیزی را گویند همچو پای کوه و پای حصار و پای دیوار و امثال آن. (برهان): ز دشمن مکن دوستی خواستار وگر چند خواند ترا شهریار درختی بود سبز و بارش کبست اگر پای گیری سرآید بدست.فردوسی. چگونه کاخی کاخی چو گنبد هرمان ز پای تا سر چون مصحفی نبشته بزر. فرخی. خازنان سلطانی بیامدند و ده هزار دینار در پنج کیسه حریر در پای منبر بنهادند. (تاریخ بیهقی). فرمان چنانست که... حاجب بباید با لشکری که در پای قلعه مقیم است که حاجب را با مردم که با وی است به مهمی باید رفت. (تاریخ بیهقی). من و مانند من که خدمتکاران امیر محمد بودیم و دل نمی داد که از پای قلعه کوهتیز یکسو شویمی... (تاریخ بیهقی). من [ عبدالرحمن ] و این آزادمرد با ایشان میرفتیم تا پای قلعت. (تاریخ بیهقی). گفتم وفاداری آن است که تا پای قلعت برویم. (تاریخ بیهقی). اندیشیدند که مردم همینست که در پای قلعتند. (تاریخ بیهقی). غوریان... آویزان میرفتند تا ده و در پای کوه بود. (تاریخ بیهقی). این خانه را از سقف تا بپای زمین صورت کردند. (تاریخ بیهقی). چون از این فارغ گشتند بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند. (تاریخ بیهقی). روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه در پای حصاری خفته. (گلستان). || گام. خطوه. || تاب و طاقت و صبر کردن و مقاومت و قدرت. (برهان). قوهٔ مقاومت. تاب ایستادگی و مقابلی. یارای مقاومت. قدرت مقابله. توان : ترا با دلیران من پای نیست بهند اندرون لشکرآرای نیست.فردوسی. چنین گفت پیران به افراسیاب که شد روی گیتی چو دریای آب... چو رستم بیامد ترا پای نیست بجز رفتن از پیش او رای نیست.فردوسی. سیاوش بدو گفت کاین رای نیست مرا با نبرد تو خود پای نیست.فردوسی. مکن ای برادر به بیداد رای که بیداد را نیست با داد پای.فردوسی. سپهر روان را چنین است رای نداریم با رای او هیچ پای.فردوسی. ترا نیز با رزم او پای نیست ز ترکان چنین لشکرآرای نیست.فردوسی. بدو گفت بطریق کاین رای نیست که با جنگ کسری ترا پای نیست.فردوسی. اگر آسمانی چنین است رای کسی را براز فلک نیست پای.فردوسی. بدو گفت مادر که این رای نیست ترا با جهان سربسر، پای نیست.فردوسی. چه گفت آن گرانمایهٔ پاکرای که بیداد را نیست با داد پای.فردوسی. نه با جنگ او [ رستم ] کوه را جای بود نه با خشم او پیل را پای بود.فردوسی. جهان پهلوان گر بجنبد ز جای جهانی برزمش ندارند پای.فردوسی. ابا رای او بنده را پای نیست جز او جان ده و چهره آرای نیست.فردوسی. بدو گفت کاکنون جز این نیست رای که با شاه گیتی مرا نیست پای.فردوسی. جهان آفرین را دگر بود رای بهر کار با رای او نیست پای.فردوسی. که آنرا که خواهد کند شوربخت یکی بی هنر برنشاند بتخت برین پرسش و جنبش و رای نیست که با داد او بنده را پای نیست.فردوسی. نه من پای دارم نه مانند من نه گردی ز گردان این انجمن.فردوسی. جز از آشتی جستنت رای نیست که با او سپاه ترا پای نیست.فردوسی. گر او از لب رود جیحون، سپاه به ایران گذارد بدین رزمگاه تو دانی که با او نداریم پای ابا شاه ایران جهان کدخدای.فردوسی. وگر جنگ او را نداری تو پای بسازیم با او یکی خوب رای.فردوسی. چو کینه دو گردد نداریم پای ابا پادشاه جهان کدخدای.فردوسی. که گر شاه ترکان بیارد سپاه نداریم پای اندرین رزمگاه.فردوسی. منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ مردان همی پای داشت. فردوسی. به آوردگه مر ترا جای نیست ترا خود بیک مشت من پای نیست. فردوسی. جز از بازگشتن ترا رای نیست که با جنگ خسرو ترا پای نیست.فردوسی. که با او بجنگ اندرون پای نیست چنو در جهان لشکرآرای نیست.فردوسی. که با او کسی را نبد پای جنگ سواران چو آهو و او چون پلنگ.فردوسی. چو او کینه کش باشد و رهنمای سواران گیتی ندارند پای.فردوسی. که ما را بدین جام می جای نیست به می با تو ابلیس را پای نیست.فردوسی. بسیجیدهٔ جنگ خیز ایدر آی گرت هست با شیر درنده پای.فردوسی. چو نامه بخواند زبان برگشای بگفتار با تو ندارند پای.فردوسی. ندارد نهنگ دمان پای او نگیرد بمردی کسی جای او.فردوسی. چو برداشتی گاه او را ز جای ندارد کسی زان سپس با تو پای.فردوسی. درتازی از کنار چو شیران جنگجوی کوپال بر زمین زنی و بانگ بر زمان آن لحظه کس ندارد پای تو جز رکاب و آن روز کس نگیرد دست تو جز عنان. جنگجوئیست که با حملهٔ او نبود هیچ مبارز را پای.فرخی. امیریوسف زین کف گشاده آن سخی است که گنج قارون با دست او ندارد پای.فرخی. او چو سیمرغ است آری و شهان جمله چو مرغ مرغ با هیبت سیمرغ کجا دارد پای.فرخی. نداند این دل غافل که عشق حادثه ای است که کوه آهن با رنج او ندارد پای.فرخی. دهر با صابران ندارد پای.ناصرخسرو. نبینی کزو کشته را جای نیست بر زخم او پیل را پای نیست.اسدی. ما در این فن صفدریم و پهلوان کس ندارد پای ما اندر جهان.مولوی. || همداستانی : چنین گفت کاموس کاین رای نیست بدین مولش اندر مرا پای نیست.فردوسی. || سهم. حصّه. بخش. قسم. رجوع به پا شود. || در اصطلاح کشاورزان یک ربع از زمینی است. و نیز آن مقدار از زمین که با یک گاو شیار توان کرد چه گاو را به چهارپای قسمت کنند. || مَصَبّ. پای آبشار. || (فعل امر) امر از پائیدن. توقف کن. درنگ آر. صبر کن. پاینده و باقی و همیشه باش. (برهان): اگر خفته ای زود برجه ز جای وگر خود بپائی زمانی مپای.دقیقی. به همسایگی داور پاک، جای بیابی در این تیرگی درمپای.فردوسی. وگر پسند کند خدمت ترا یک روز بروز جز بدر او مکن درنگ و مپای.فرخی. ز ملک خویش بناز و ز عدل خود برخور بکام و دولت پای و بعزّ و حشمت مان. مسعودسعد. و رجوع به پاییدن شود. || (نف) نعت فاعلی از پائیدن. پاینده: چنانکه در دیرپای. || همپائی کننده (؟). (فرهنگ رشیدی). || پایندگی و باقی و همیشه بودن (؟). (برهان). - از پای آوردن؛ از پای درآوردن؛ مغلوب کردن : مرا گر نه پیری ببستی بجای بتنهائی آوردمیشان ز پای.اسدی. - از پای افتادن و از پای درافتادن و از پای اوفتادن؛ ضعیف و ناتوان گشتن. بزمین افتادن. درافتادن : همی بی تن و تاب و بی توش گشت بیفتاد از پای و بیهوش گشت.فردوسی. غازی از پای افتاده بگریست و گفت چنین بود. (تاریخ بیهقی). بر این گونه تا بیخ و بارش بجای بماند نه پوسد نه افتد ز پای.اسدی. بیوفتادم از پای و کار رفت از دست ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.سوزنی. ضعیف چون روزه دارد از پای درافتد و چون از پای درافتد عتاب آید. (کتاب المعارف). در بیابان خشک و ریگ روان تشنه را در دهان چه در چه صدف مرد بی توشه کاوفتاد از پای در کمربند او چه زر چه خزف.سعدی. - از پای افکندن؛ بزمین افکندن. تباه کردن. کشتن : بزاری بر اسفندیار آمدند [ ترکان ] همه دیده چون نوبهار آمدند بر ایشان ببخشود زورآزمای وز آن پس نیفکند کس را ز پای.فردوسی. گرفتند نفرین بر آن رهنمای بزخمش فکندند هر یک ز پای.فردوسی. - از پای اندرآمدن؛ بر زمین افتادن. تمام شدن. سپری گشتن. بپایان رسیدن. از پای درآمدن : ز پای اندرآمد نگون گشت طوس تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس.فردوسی. ز پای اندر آمد تن پیلوار جدا کردش از تن سر اسفندیار.فردوسی. چو از کوه گیری و ننهی بجای سرانجام کوه اندرآید ز پای.عنصری. گر ز کُه بستانی و ننهی بجای اندر آید کوه زان دادن ز پای.مولوی. - از پای برگرفتن؛ کشتن. از میان برداشتن :

کلمات هم‌قافیه با «پای»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ای» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید