معنی پارسی
5 بازدید
(ص نسبی) منسوب به ایالت پارس. فارسی : ز سیمین و زرین شتروار، سی طبقها و از جامهٔ پارسی.فردوسی. || اهل فارس. مردم فارس. || ایرانی. اهل ایران: سلمان پارسی : ز رومی و مصری و از پارسی فزون بود مردان چهل بار سی.فردوسی. بدو گفت رو پارسی [ بهرام چوبینه ] را بگوی که ایدر بخیره مریز آبروی.فردوسی. هر آنکس که او پارسی بود گفت که او [ اسکندر ] را جز ایران نباید نهفت چو ایدر بود خاک شاهنشهان چه تازید تابوت گرد جهان.فردوسی. ز رومی و از مردم پارسی بدان کشتی اندر نشستند سی.فردوسی. نخستین صد و شصت پیداوسی که پیداوسی خواندش پارسی.فردوسی. و آنچه از جهت پارسیان بدان الحاق افتاده است شش باب است. (کلیله و دمنه). || زرتشتی: گرزمان، پارسیان گویند عرش است و شاعران گویند آسمان است. (لغت نامهٔ اسدی). || زبان مردم پارس. زبان مردم ایران. رجوع به پارسی (زبان) شود. || پیرو زرتشت ساکن هند.(اِخ) (زبان...) یکی از لهجات قدیم ایران از ریشهٔ هندواروپائی که بزبان سانسکریت شباهت تام دارد و در زمان هخامنشی زبان درباری محسوب میشده است و آنرا لهجهٔ پارسی باستانی و فرس قدیم نامند. رجوع به پارسی باستانی (زبان) شود. || زبان عمومی مردم ایران در دورهٔ اسلامی. زبان ادبی ملت ایران عهد اسلامی. زبان فارسی : بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی.فردوسی. گر پارسا زنی شنود شعر پارسیش و آن دست بیندش که بدانسان نوا زنست آن زن ز بینوائی چندان نوا زند تا هر کسیش گوید کین بی نوا زنست. یوسف عروضی. بلفظ پارسی و چینی خماخسرو بلحن مویهٔ زال و قصیدهٔ لغزی.منوچهری. بونصر مشکان نامه بخواند و بپارسی ترجمه کرد. (تاریخ بیهقی). استادم [ بونصر مشکان ] دو نسخت کرد این دو نامه را... یکی بتازی سوی خلیفه و یکی بپارسی به قدرخان. (تاریخ بیهقی). نسخت بیعت و سوگندنامه بفرستادم بپارسی کرده بود. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «پارسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر