معنی پادشاهانه
5 بازدید
[ دْ / دِ نَ / نِ ] (ص نسبی، ق مرکب) شاهانه. بشاهی. سزاوار شاهان. شایستهٔ شاهان : و نفاذ امر پادشاهانه از همه وجوه حاصل آمد. (کلیله و دمنه). جواب بازرسید که غازی بی گناهست و نظر پادشاهانه وی را دریابد چون وقت باشد. (تاریخ بیهقی). لشکری که دلهای ایشان بشده بود و مرده بتحسین پادشاهانه همه را زنده و یکدل و یکدست کرد. (تاریخ بیهقی). هرچند آن سخن پادشاهانه نبود بدیوان آمدم [ بونصر مشکان ] و چنان نبشتم نبشته ای که بخداوندان نویسند. (تاریخ بیهقی). پادشاهانه سیاستی نمود [ مسعود ] . (تاریخ بیهقی). خواجه [ احمد حسن ] بر وی [ ابوبکر حصیری ] دست یافت و انتقامی کشید و بمراد رسید و هرچند سلطان پادشاهانه دریافت ولی در عاجل الحال آب این مرد ریخته شد. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «پادشاهانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر