معنی ولایت
12 بازدید
[ وَ / وِ یَ ] (ع اِ) ولایة. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). رجوع به ولایة شود. || حکومت و امارت سلطان. (غیاث اللغات). پادشاهی. (مهذب الاسماء). امارت و سلطان. (اقرب الموارد): بار ولایت بنه از کتف خویش نیز بدین بار میاز و مدن. کسائی (از فرهنگ اسدی). تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی کس را نبود با تو در این باب سپاسی. منوچهری (دیوان ص ۱۵۵). آگه نه ای مگر که پیمبر که را سپرد روز غدیر خُمّ ز منبر ولایتش.ناصرخسرو. یک امشب تازه داریم این نفس را که بر فردا ولایت نیست کس را.نظامی. - ولایت منقبت؛ با منقبت و مرتبت ولایت : حضرت ولایت منقبت امامت مرتبت واقف اسرار ازلی شیخ صفی الدین. (حبیب السیر). || ملک پادشاه و زمین آبادان. (غیاث اللغات). || شهرهایی که یک والی بر آنها حکومت و فرمانروایی دارد. (از اقرب الموارد). مجموعهٔ شهرهایی که تحت نظر والی اداره میشود: ولایت بصره هنوز به ابوموسی اشعری نسپرده... پس ابن عفان، عثمان ولایت بصره با ابوموسی اشعری سپرد. (فارسنامهٔ ابن بلخی). || خطه. (اقرب الموارد). سرزمین و خطه. || کشور. مملکت. (یادداشت مرحوم دهخدا): گفت کز جملهٔ ولایت روس بود شهری به نیکویی چو عروس.نظامی. جهان را از عمارت داد یاری ولایت را ز فتنه رستگاری.نظامی. وجود خلق مبدل کنند ورنه زمین همان ولایت کیخسرو است و ملک قباد. سعدی. - ولایت قالوا بلی؛ کنایه از ایمان است، یعنی ایمانی که ارواح مؤمنان با خدای تعالی بدان میثاق و عهد کردند و پیمان بستند. (برهان) (آنندراج). || در تقسیمات کشوری دوران اخیر، ناحیه ای کوچکتر از ایالت و معادل شهرستان در اصطلاح امروزی آن. || شهر و مولد و موطن هر کس (غیر از پایتخت): من آمده ام تهران زمستان کار کنم و تابستان بروم ولایت. (لغات عامیانهٔ جمال زاده). || (اصطلاح احکام نجوم) بودن کوکب است در شرف کوکبی دیگر یا در خانهٔ آن کوکب. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اِمص) تصرف. || دوستی. || (مص) متکفل کار کسی شدن. (غیاث اللغات). || دست یافتن بر چیزی و تصرف کردن در آن. (منتهی الارب). مالک امر شدن و تصرف کردن. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «ولایت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر