معنی ولا
8 بازدید
[ وَ ] (اِ، از اتباع) هول و ولا؛ هول و دلهره. اضطراب. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده).[ وَ ] (از ع، اِ) ولاء. یاران. || میراث بندهٔ آزاد. (غیاث اللغات). || ملک و پادشاهی. || قرابت. (آنندراج). خویشاوندی. رجوع به ولاء شود. || ولاء. توالی اجرای امری : و بدان رکن شود که حجرالاسود در اوست و حجر را بوسه دهد و از حجر بگذرد و بر همین ولا بگردد. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۸۷). - برولا؛ متوالیاً. برتوالی : شرط ما در این کتاب آن است که مجلس ها سازیم در آیات قرآن برولا و در هر مجلس سه نوبت سخنی گوئیم. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۱ از فرهنگ فارسی معین). - به ولایِ؛ به تبعِ. به دنبالِ. (از فرهنگ فارسی معین): و به ولای اینکه در مقدمه شرط رفته است. (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ۱۰۹). - علی الولا؛ برتوالی. دمادم.[ وِ ] (از ع، اِمص) ولاء. پیاپی کردن کاری. (غیاث اللغات) (آنندراج). دمادم کردن. رجوع به ولاء شود. || (اِمص) دوستی و محبت. (غیاث اللغات) (آنندراج): شیفته کرد مرا عشق و ولای تو چنین شایدم هرچه به من عشق و ولای تو کند. منوچهری. و دلهای خاص و عام رعیت و لشکری بر قاعدهٔ هوا و ولا قرار گیرد. (کلیله و دمنه). دادی انصاف و رهیدی از بلا تو عدو بودی شدی اهل ولا.مولوی. رجوع به ولاء شود. || نزدیکی ایام. (غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به ولاء شود.
کلمات همقافیه با «ولا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لا» برای سرودن شعر