معنی وقوف
5 بازدید
[ وُ ] (اِ) جِ وقف. || جِ واقف. (اقرب الموارد).[ وُ ] (ع مص) ایستادن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). || واایستادن. (تاج المصادر بیهقی). بازایستادن. (المصادر زوزنی). || دانستن. (غیاث اللغات). || دریافتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). آگاه شدن. (آنندراج). || شک کردن. (از اقرب الموارد). || حاضر بودن به وقت وقوف به عرفات. (از اقرب الموارد). || (اِمص) ایست. توقف. || آگاهی. (غیاث اللغات). آگاهی و شعور. (آنندراج). آگاهی و اطلاع. - اهل وقوف؛ با اطلاع و تجربه. - باوقوف؛ اهل وقوف. اهل اطلاع. - بی وقوف؛ بی اطلاع. بی تجربه. ناآگاه.
کلمات همقافیه با «وقوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر