معنی وفی
5 بازدید
[ وَ فا ] (ع اِ) زمین بلندبرآمده. (منتهی الارب) (آنندراج).[ وَ فی ی ] (ع ص) تمام و رسان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تمام و کامل. (آنندراج) (غیاث اللغات). || باوفا. وفادار. به سربرندهٔ عهد و پیمان. (ناظم الاطباء): به دل گفت اگر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی.فردوسی.[ وُ فی ی ] (ع مص) انجام پذیرفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). وفاء. (ناظم الاطباء). || فزون شدن. (منتهی الارب). بسیار شدن. (اقرب الموارد) (تاج المصادر). افزون شدن. (آنندراج). || تمام شدن. (تاج المصادر بیهقی) (اقرب الموارد). || هم سنگ درآمدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): وفی الدرهم المثقال؛ هم سنگ مثقال درآمد درم. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «وفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر