معنی وفا کردن
7 بازدید
[ وَ کَ دَ ] (مص مرکب) به جا آوردن وعده و عهد و اجرای شرائط دوستی و محبت. ابراز وفا: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن. حافظ. || کفایت کردن. بسنده بودن : و نیز تواند بود که یک نفس به انشاد بیتی تمام وفا نکند. (المعجم چ دانشگاه ص ۲۷ از فرهنگ فارسی معین). || وافی شدن. به حد کافی رسیدن : بدان وقت که آب نیل وفا کند. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۵۸).
کلمات همقافیه با «وفا کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر