معنی وفاق
5 بازدید
[ وِ ] (ع مص) موافقة. سازگاری کردن. (غیاث اللغات). سازواری کردن. (منتهی الارب). سازواری کردن و همراهی کردن. || (اِمص) سازواری و همراهی و یک دلی. یک دلی و یک جهتی. ضد نفاق. سازش. (ناظم الاطباء): تا هست خلاف شیعی و سنی تا هست وفاق طبعی و دهری.منوچهری. از وفاق ادریس بررفت از زمین بر آسمان وز خلاف ابلیس دررفت از بهشت اندر سقر. سنایی. || محبت و اتفاق. (غیاث اللغات). اتحاد و اتفاق. || معاهده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «وفاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر