معنی وظیفه
5 بازدید
[ وَ فَ / فِ ] (از ع، اِ) وظیفة. آنچه اجرای آن شرعاً یا عرفاً در عهدهٔ کسی باشد. تکلیف. (از فرهنگ فارسی معین). کاری که تکلیف دینداری کسی باشد. (ناظم الاطباء). تکلیف دینی. مطلق تکلیف : حافظ وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید.حافظ. - نظام وظیفه؛ خدمت سربازی. تکلیف خدمت هر جوان که به بیست ویک سال رسید در دستگاههای نظامی به مدت و کیفیت معین. || چیزی که برای کسی هر روز مقرر باشد. (غیاث اللغات): سه بوسه مرا از تو وظیفه ست ولیکن آگاه نیی کز پس هر بوسه کناری است. فرخی. || وجه گذران. راتب. کمک خرج. مدد معاش. (ناظم الاطباء). وجه معاش. || مبلغی یا جنسی که برای امرار معاش به کسی دهند. مقرری. مستمری. مقرری و سالیانه و مستمری. مستمری که به سپاهی میدهند. (ناظم الاطباء). روزمره از طعام و رزق. (منتهی الارب). خوراک روزانه و ماهانه و سالانه. (ناظم الاطباء). - وظیفه بریدن؛ قطع کردن مقرری و راتب کسی : وظیفهٔ روزی خواران به خطای منکر نبرد. (گلستان سعدی). - وظیفه بگیر؛ موظف. ج، وظیفه بگیران (موظفین). آنکه وظیفه گیرد، و وظیفه در اصطلاح دستگاه بازنشستگی اداری وجهی است که ماهانه به افرادی که از خدمت برکنار مانده اند، داده میشود. || شغل و کار خدمت. (ناظم الاطباء). منصب و خدمت. (اقرب الموارد). شغل. کار و مانند آن. (منتهی الارب). || عهد و پیمان و شرط. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، وظائف، وُظُف. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || در زمان صفویه اعانه و تصدق بود که با توجه به ترتیب اداری رایج در هند به صورت نقد پرداخت می شد. (سازمان حکومت صفویه ص ۱۶۰).
کلمات همقافیه با «وظیفه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر