معنی وضاح
5 بازدید
[ وَضْ ضا ] (ع ص) بسیار واضح و آشکار. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || دندان نیک روشن و آشکارا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سفیدفام نیکوروی و خندان. (اقرب الموارد). مرد سپید و نیکورنگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): به روزگار تو شادم اگرچه محرومم از آن بزرگی طنان و طلعت وضاح. مسعودسعد. || (اِ) روز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - عظم وضاح؛ بازیی است، و آن چنان باشد که طفلان استخوان سپیدی را شب به طرفی اندازند سپسِ آن هر یک جداجدا در طلب آن رود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). کودکان آن را مصغر کنند و گویند عُظَیم وضاح. (از اقرب الموارد). - بکرالوضاح؛ نماز صبح. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «وضاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر