معنی وصاف
5 بازدید
[ وَصْ صا ] (ع ص) وصف شناس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عارف به وصف. (آنندراج) (از اقرب الموارد). بسیار وصف کننده. (ناظم الاطباء): کمترین وصاف او خاقانی است کآسمان صاحبقران میخواندش.خاقانی. || طبیب. (المنجد). پزشک. حریری آن را بر طبیب اطلاق کرده است. (از اقرب الموارد).[ وَصْ صا ] (اِخ) کویی است در نسف (نخشب). (معجم البلدان): به کوی وصاف آن نامه را بزن عنوان به پیش نامهٔ تو تا که خوازه بندم کوی. سوزنی.[ وَصْ صا ] (اِخ) لقب عبداللََّه بن فضل اللََّه شیرازی صاحب تاریخ وصاف. (ناظم الاطباء). رجوع به وصاف الحضرة شود.
کلمات همقافیه با «وصاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر