معنی وسیلت
10 بازدید
[ وَ لَ ] (ع اِ) سبب. وسیلة: این طبع سخن سنج من وسیلت در خدمت تو بی شمار دارد.مسعودسعد. یکی را... قوت شهوانی بر قوت عقل غالب گشته... و بدین وسیلت خسر الدنیا و العقبی گردیده. (کلیله و دمنه). و جسم هوا را به وسیلت برودت... (سندبادنامه). پس به وسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند. (گلستان). او چارهٔ کار بنده داند چون هیچ وسیلتش نماند.سعدی. - بدان (به آن) وسیلت؛ به آن وسیله. بدان جهت. به آن سبب. (فرهنگ فارسی معین): و تاج فضیلت بدان وسیلت بر سر ایشان نهاده. (فرهنگ فارسی معین از لباب الالباب). || واسطه. پارتی. (فرهنگ فارسی معین). - بی وسیلت؛ بدون واسطه. بی پارتی. (فرهنگ فارسی معین): درِ میر و وزیر و سلطان را بی وسیلت مگرد پیرامن. (فرهنگ فارسی معین از گلستان چ فروغی ص ۳۵).
کلمات همقافیه با «وسیلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر