معنی وسیع
7 بازدید
[ وَ ] (ع ص) فراخ. (منتهی الارب) (آنندراج). جای فراخ. پهناور. متسع. جادار. گشاد. گشاده. واسع. عریض. باوسعت و ممتد. (ناظم الاطباء): علی تکین از آب بگذشت و در صحرایی وسیع بایستاد. (تاریخ بیهقی). - وسیع المشرب؛ بی بندوبار و لاابالی در اصول و فروع دین. (یادداشت مرحوم دهخدا). - وسیع بودن؛ وسعت داشتن. - وسیع کردن؛ وسعت دادن. || اسب فراخ گام و فراخ ذراع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «وسیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر