معنی وسوسة
6 بازدید
[ وَسْ وَ سَ ] (ع مص) بد اندیشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). در دل افکندن شیطان و نفس چیزی بی نفع و بی خیر. وِسْواس. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) تسویل. خارخار. (یادداشت مرحوم دهخدا). پند و نصیحت شیطانی. (ناظم الاطباء). آنچه شیطان به دل مردم افکند از اندیشه های بد. اغوا و ترغیب نفس و شیطان. (ناظم الاطباء): اگرچه وسوسه در دل ز عشق دارم صعب دلم ز وسوسهٔ عشق کی خورد تیمار؟ معزی (از آنندراج). حاصل آن کز وسوسه هرکو گسیخت از قضا هم در قضا باید گریخت.مولوی. خارخار حسّها و وسوسه از هزاران کس بود نی یک کسه.مولوی. || جنون. (یادداشت مرحوم دهخدا): و کان شاعراً راویه فوسوس آخر ایامه فشد بالمارستان و مات فیه. (معجم الادباء ج ۲ ص ۱۲۷). رجوع به وسواس شود.
کلمات همقافیه با «وسوسة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سة» برای سرودن شعر