معنی وسع
5 بازدید
[ وَ ] (ع اِمص) فراخی و توانگری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || دست رس و طاقت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || (مص) سِعَة. گنجیدن در چیزی. || طاقت و گنجایش داشتن. (منتهی الارب). || فراخی کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بی نیاز و غنی گردانیدن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ وِ ] (ع اِمص) فراخی و توانگری. || دست رس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || طاقت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ وُ ] (ع اِمص) توانگری. (مهذب الاسماء). فراخی و توانگری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). توانایی. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی) (مهذب الاسماء). دست رسی. || طاقت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): رهی در پیش آمد بی نهایت که بیش از وسع هر مرد و زن آمد.عطار. سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی آنچه در وسع خود اندر دهن آمد گفتم. سعدی. به راه بادیه بودن به از نشستن باطل اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.سعدی.
کلمات همقافیه با «وسع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سع» برای سرودن شعر