معنی وز
5 بازدید
[ وَ ] (حرف ربط +حرف اضافه) و از. (ناظم الاطباء). مخفف «و از» و در غیر ضرورت شعری نیز متداول بوده است. (یادداشت مرحوم دهخدا): از گیسوی او نسیم مشک آید وز زلفک او نسیم نسترون.رودکی. وز درخت اندر گواهی خواهد اوی تو بدانگاه از درخت اندر بگوی.رودکی. و باز از جو فقاع کنند وز گندم شلماب. (هدایة المتعلمین ربیع بن احمد). وز آنجایگه رفت نزدیک شاه ز ترکان سخن گفت و از بزمگاه.فردوسی. وز تپانچه زدنْ این دو رخ زراندودم آسمانگون شد و اشکم شده چون پروینا. عروضی. شهریاری که خلافت طلبد زود فتد از سمنزار به خارستان وز کاخ به کاز. فرخی. بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندانکه توان به عود وز چندن.عسجدی.[ وَ ] (اِ) در تداول مردم قم، مقسم آب. - سروز؛ محل تقسیم آب (هم اکنون در قم مستعمل است). (فرهنگ فارسی معین). - || آلتی که برای تقسیم آبی که باید به مصرف آبیاری برسد به کار رود. (فرهنگ فارسی معین از تاریخ قم). || چربی پیه. (فرهنگ فارسی معین از دزی).[ وَزز ] (ع اِ) مرغ آبی. (آنندراج). مرغابی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ وِ ] (اِ صوت) بانگ گلوله در عبور. (یادداشت مرحوم دهخدا). || طنین مگس و پشه. || ورآمدن و جوش کردن (خمیر) و ترش شدن. || چین و شکنهای ریز داشتن مو مانند موهای سیاهان. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «وز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر