معنی ورزی
6 بازدید
[ وَ ] (ص نسبی) مرکب از ورز +ی پسوند نسبت دال بر اسم فاعل. (فرهنگ فارسی معین). کشتکار زمین. (ناظم الاطباء). مزارع. (آنندراج) (برهان). برزگر. کشاورز. ورزگر. (انجمن آرا). برزگر. (انجمن آرا). زراعت کننده. (آنندراج) (برهان). || کارگر و مزدور. (ناظم الاطباء). || (حامص) در ترکیبات ذیل مزید مؤخر آید: آب ورزی، دادورزی، خیانت ورزی، مهرورزی، کشاورزی.
کلمات همقافیه با «ورزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر