معنی ورزش
5 بازدید
[ وَ زِ ] (اِمص، اِ) ورزیدن. (برهان) (آنندراج). رجوع به ورزیدن شود. || اجرای مرتب تمرینهای بدنی به منظور تکمیل قوای جسمی و روحی. (فرهنگ فارسی معین). || کسب. (منتهی الارب). اکتساب. (یادداشت مؤلف). به دست کردن. به دست آوردن. حاصل کردن. تحصیل. اندوختن. گرد آوردن. عمل کردن. کار کردن. (فرهنگ فارسی معین): که چندین بورزید مرد جهود چو روزی نبودش ز ورزش چه سود. فردوسی. هر کار که تو در جهان از بهر مرادی و شهوتی بکنی هم از آن وجه بر تو رنجی مستولی شود که ترا از ورزش آن پشیمان کند. (کتاب المعارف). || زرع. کشت. (یادداشت مؤلف): بماندند پیران بی پا و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر.فردوسی. || شغل. عمل. حرفه. سعی. کار. (ناظم الاطباء). پیشه. (فرهنگ فارسی معین). کار با مشقت و تعب. محنت. (ناظم الاطباء): بشد رأی و اندیشه و کشت و ورز که مردم ز ورزش همی گیرد ارز.فردوسی. شما دیر مانید و خرم بوید به رامش سوی ورزش خود شوید. فردوسی. به مطبخ هوس و فکرت تو بی ورزش هزار برهٔ ناپخته هست و ناخورده.سوزنی. || تمرین و مشق. (یادداشت مؤلف). ملکه. پراتیک. هرکاری که بسیار و پی درپی کنند برای آنکه در آن هنرمند و کامل شوند. (آنندراج). مداومت دادن در هر کاری. (ناظم الاطباء): با بلاهای دوست ورزش کن خویشتن را بلندارزش کن.اوحدی. هرچه ورزش کنی همانی تو نیکویی کن اگر توانی تو.اوحدی. || کوشش و جهد. || فایده. حاصل. منفعت. || پرهیز. اجتناب. || زهد. || ریاضت و حرکات و اعمال مخصوصه که برای قوت اعمال بدنی همه روزه به جای می آورند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ورزش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زش» برای سرودن شعر