معنی ورداشتن
8 بازدید
[ وَ تَ ] (مص مرکب) در تداول، برداشتن. (ناظم الاطباء): زنبیل را وردار بگذار آن گوشه. (فرهنگ فارسی معین). || ورداشتن جامه؛ قناس داشتن آن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || افراشتن. (ناظم الاطباء). بلند نمودن. (از ناظم الاطباء). || تحمل کردن. تاب آوردن. (فرهنگ فارسی معین): من چشمم ورنمیدارد که کسی را گرسنه و تشنه ببینم. (از فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده). || فروبردن چیزی در مقعد یا فرج. - شاف ورداشتن؛ شاف گذاشتن. - || مفعول شدن از عمل مباشرت با جنس مخالف یا هم جنس. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده).
کلمات همقافیه با «ورداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر