معنی ورام
6 بازدید
[ وَ ] (اِخ) ورامین. نام شهری از توابع ری و نام بلوکی که این شهر در آنجا واقع شده. (ناظم الاطباء) (برهان). رجوع به ورامین شود.[ وَ ] (اِ) چیزهای سهل و سبک و کم وزن. (برهان) (آنندراج). هر چیز سهل و آسان. (ناظم الاطباء). هر چیز سبک و کم وزن و مختصر. (فرهنگ فارسی معین): جهان پر از خس و پرخار و پر ورام شده ست ترا کلام همی بی ورام باید کرد.ناصرخسرو. عطای او به ورام است زائرانش را گمان مبر که جز او کس عطا دهد به ورام. فرخی. در فرهنگ نظام آمده معنی شعر فرخی : عطای او به ورام است زائرانش را گمان مبر که جز او کس عطا دهد به ورام. این است که «هر کس تحفهٔ مختصری برای ممدوح ببرد، او عطا میکند» این معنی متکلف مینماید ولی این بیت در دیوان چ دبیرسیاقی ص ۲۴۱ چنین آمده: عطای او به دوام است زایرانش را گمان مبر که جز او کس عطا دهد به دوام. و در صورت صحت این نسخه بیت شاهد نتواند بود. مرحوم دهخدا در تعلیقات دیوان ناصرخسرو ص ۶۳۸ دربارهٔ این بیت نوشته در این مورد به معنی صره و بدره یا بار یا تخت بزاز و امثال آن میتواند بود که درست مقابل آن معنی است که در فرهنگها ضبط شده. (فرهنگ فارسی معین). || پارسنگ ترازو. (اسدی). کمی و نقصان در وزن و در اندازهٔ چیزی. (ناظم الاطباء). || مبیع . (فرهنگ فارسی معین): که بود آنکه بخْرید سودی ز عالم که نَستد فزون از مصیبت ورامی؟ ناصرخسرو (فرهنگ فارسی معین از دیوان ناصرخسرو و تعلیقات دهخدا ص ۶۳۸). || عَرَض. مقابل جوهر. (فرهنگ فارسی معین): جوهر محض الهی نور اوست وین جهان یکسر بر آن جوهر ورام. ناصرخسرو (دیوان، تعلیقات دهخدا ص ۶۳۸).[ وَرْ را ] (اِخ) مسعودبن ابی فراس حلی، عالمی فقیه، محدث، از اولاد مالک اشتر نخعی و از اساتید شیخ منتجب الدین ابوالحسن است. به سال ۶۰۵ هـ . ق درگذشت. او راست: کتاب معروف به مجموعهٔ ورام موسوم به تنبیه الخاطر و نزهة الناظر در اخلاق.
کلمات همقافیه با «ورام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر