معنی وجد

معنی وجد

6 بازدید
[ وَ ] (ع مص) جِدَة. وُجد. وجود. وِجدان. اِجدان. یافتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ادراک و اصابه. (اقرب الموارد). || جِدَه. مَوجِدَة. خشم گرفتن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). غضب کردن. (ناظم الاطباء). || وِجد. وُجد. جدة. مستغنی شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شیفته شدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). دوست داشتن. (اقرب الموارد). || اندوهگین شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || هست گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِمص) توانگری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (ترجمان القرآن علامهٔ جرجانی، ترتیب عادل بن علی). || شیفتگی و آشفتگی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). یقال به وجد فی الحب و کذا فی الحزن. (منتهی الارب). || ذوق و شوق. (ناظم الاطباء). شور. حالت. (یادداشت مرحوم دهخدا). || خوشحالی و فرح. (اقرب الموارد) (المنجد). || طاقت. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). توانایی و قدرت. (اقرب الموارد) (المنجد). هذا من وجدی؛ ای من قدرتی. (اقرب الموارد). || (اِ) ایستادنگاه آب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، وِجاد. (منتهی الارب). || (اصطلاح صوفیه) آنچه بر قلب بدون تصنع و تکلف وارد شود وجد نامیده میشود و گویند وجد برقهایی است که میدرخشد و سپس به زودی خاموش میگردد. (از تعریفات). حالت ذوق و شوق که صوفیان سماع پسند را میشود. (غیاث اللغات). محمدبن محمود آملی گوید: وجد واردی است که از حق سبحانه و تعالی بر دل آید و باطن را از هیبت خود بگرداند به واسطهٔ احداث وصفی همچون حزن یا فرح. جنید رحمةاللََّه علیه فرمود: وجد انقطاع اوصاف است در هنگامی که ذات به سرور موسوم شود: رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. وجودی ان اغیب من الوجود بماینذر علی من الشهود. جنید (نفایس الفنون قسم اول ص ۱۷۱). قدکان یطربنی وجدی فافقدنی من رؤیة الوجد من فی الوجد موجود الوجد یطرب من فی الوجد راحته الوجد عند شهود الحق مفقود.جنید بغدادی. در وجد و حال بین چو کبوتر زنند چرخ بازان کز آشیان طریقت پریده اند.خاقانی. پس آنانکه در وجد مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند.سعدی. گر مطرب حریفان این پارسی بخواند در وجد و حالت آرد پیران پارسا را.حافظ. و کمینه عقوبت او حرمان وجد و فقدان شهود است. (انیس الطالبین ص ۱۰).
[ وُ ] (ع مص) وَجد. وجدان. وجود. (منتهی الارب). یافتن. (ناظم الاطباء). || مستغنی شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || توانگر شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || توانگری گزیدن. || (اِمص) توانگری. (منتهی الارب).
[ وِ ] (ع مص) بی نیاز شدن. (ناظم الاطباء). مستغنی شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || توانگر شدن. (منتهی الارب). توانگری گزیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِمص) توانگری. (منتهی الارب).
[ وُ جُ ] (ع ص، اِ) جِ واجد. (اقرب الموارد). چنانکه در توشیح آمده و این غریب است. (اقرب الموارد). رجوع به واجد شود.

کلمات هم‌قافیه با «وجد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید