معنی واگرفتن
5 بازدید
[ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) بازگرفتن. منع کردن. دریغ کردن. (یادداشت مؤلف). جدا کردن. دور گردیدن. بریدن : چون بود از همنفسی ناگزیر همنفسی را ز نفس وامگیر.نظامی. که چون بود کز گوهر و طوق و تاج ز درگاه ما واگرفتی خراج.نظامی. لذت انعام خود را وامگیر نقل و باده جام خود وا مگیر.مولوی. ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر ناچار خوشه چنین برد آنجا که خرمن است. سعدی. به امید ما خانه اینجا گرفت نه مردی بود نفع ز او واگرفت.سعدی. - پا واگرفتن؛ پاکشیدن. دوری کردن. از آمدن و رفتن مضایقه کردن : به خاکپای تو ای سرو نازپرور من که روز واقعه پا وامگیر از سر من.حافظ. آنکه سوی او ز جور هجر پیغامیم هست وانگیرم پا از او تا قوت کاهیم هست. سنجر کاشی (از آنندراج). - دل واگرفتن؛ نومید شدن. قطع امید کردن. دست کشیدن. ترک گفتن. مأیوس شدن : به سختی در از چاره دل وامگیر که گردد زمان تا زمان چرخ پیر.نظامی. || پس گرفتن. (ناظم الاطباء). || استکتاب. (آنندراج). || نقل کردن. (آنندراج). منتقل کردن. (ناظم الاطباء). || بیماری گرفتن از کسی. (آنندراج). به سرایت از دیگری به بیماری مبتلا شدن.
کلمات همقافیه با «واگرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر