معنی وانمودن
5 بازدید
[ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) بازنمودن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). دوباره پدیدار کردن. (ناظم الاطباء). منعکس کردن. دوباره نشان دادن : سپهر آئینهٔ عدل است و شاید که هرچ آن از تو بیند وانماید.نظامی. || نشان دادن. نمودن. ظاهر ساختن. نمایش دادن : آنچه در کون است ز اشیا و آنچه هست وانما جان را به هر صورت که هست. مولوی. با سلیمان یک بیک وامینمود از برای عرضه خود را می ستود.مولوی. || به اقرار آوردن. اظهار کردن. (ناظم الاطباء). بیان کردن. ظاهر ساختن : حکیمی به رمز وانموده است که هیچکس را چشم غیب بین نیست. (تاریخ بیهقی ص ۹۶).
کلمات همقافیه با «وانمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر