معنی واقف شدن
6 بازدید
[ قِ شُ دَ ] (مص مرکب) خبردار شدن. (آنندراج). خبردار گشتن. مطلع شدن. دریافتن. (ناظم الاطباء). آگاه شدن. باخبر شدن. فهمیدن. مستحضر شدن. پی بردن : تا نامهٔ پوشیدهٔ او نرسد بر این حال واقف نتوان شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۴). خواجه چون بر آن حال واقف شد فراشد و روی به من کرد و گفت می بینی چه میکنند. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۱). محمود چون بر این حال واقف شد وقت قیلوله به خرگاه آمد. (تاریخ بیهقی). نامه بیاوردند و بر آن واقف شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۹). چرا واقف شدند اینها بر این اسرار، ای غافل نگشتستی تو واقف بر چنین پوشیده فرمانها. ناصرخسرو. صاحبدلی بر این حال واقف شد. (گلستان). کس بر الم ریشت واقف نشود سعدی الا به کسی کو را در دل المی باشد.سعدی. مگر واقف شد از جوش نشاط خون من صائب که می بینم ز قتل خود پشیمان آن جفاجو را. صائب (از آنندراج). رجوع به واقف شود.
کلمات همقافیه با «واقف شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر